بی تو سردمه

دومین بار خواستگاری
نویسنده : ما دو تا - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۸
 

با عرض شرمندگی و پوزش از اینکه دیر آپ کردیم خجالت

..... رسیدیم در خونه و با سلام و علیک با مادر دختر خانم رفتیم داخل ، مادرا شروع کردن به صحبت کردن و گل گفتن و گل شنیدن قلب منم ساکت نشسته بودم حقیقتش از اینکه بلا تکلیف باشم خیلی بدم میاد  نگرانو کلافه بودم ، گرمم شده بود و کلی عرق می ریختماوه، چند لحظه بعد دختر خانم تشریف آوردن و شروع کردن با مادرم صحبت کردن تا با اجازه مادر دختر خانم رفتیم تو اتاق ایشون که خیلی با انضباط بود که با قاب عکس فروغ فرخزاد و صادق هدایت و چند تا قاب شعر زیبا تزیین شده بود مژه خلاصه شروع کردیم به صحبت و گفتن معیار ها و اخلاق و خصوصیات ، راستش من قبلا چند سال قبل با یه دختر ی عقد کرده بودم و بعد از دو ماه از عقدمون گذشت از هم جدا شدیم  ناراحت و من این موضوع رو به ایشون گفتم و راجب مسائل دیگه ای با هم صحبت کردیم  یه یک ساعتی گذشت و قرار شد ایشون با خانوادش صحبت کنه و فکرا شو بکنه و به ما خبر بده وقتی رفتیم پیش مادرا احساس سبکی و آرامش خاصی داشتم چشم و فکرای خودم بودم که یکی گفت : یا ا... یا ا... دیدم پدر دختر خانم تشریف آوردن منو بگی یهو هنگ کردم تعجب پدرشم به جمع ما پیوست و با من شروع به صحبت کرد منم قلبم همینطور می زد که برادر دختر خانم از بیرون اومد دیگه قفل شدم وقت تمامفکرشو بکنید ،بگذریم بعد از یه نیم ساعتی که حرف زدیم دیدم چه پدر خوب با صفایی داره و خیلی مهربونه و برادرشم خیلی فهمیده و دوست داشتنیه  لبخند و از این بابت خیلی خوشحال شدم بالاخره اومدیم خونه چقدر تا دیر وقت فکر می کردم خیال باطل که آینده چی میشه آخه برام خیلی سخت بود که دوباره برام اون مشکل قبل پیش نیاد دیگه به هیچ کس اعتماد نداشتم ولی توکلم به خداوند مهربون بود ..... قلب

بقیه خاطره باشه برای بعد......... نیشخند


 
comment نظرات ()

 
اولین روز خواستگاری
نویسنده : ما دو تا - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸
 

یه هفته از خواستگاری که رفته بودم می گذشت که قسمت نشده بود ناراحتیه روز مادرم سر کار تماس گرفت و گفت : خانم (....) تماس گرفته و خانواده ای رو معرفی کرده باهاشون کی قرار بذارم؟ منم وقت و قرار و به مادرم گفتم . خلاصه مادرا قرار و مدار و گذاشتن که جلسه اول بدون حضور پدرها باشه و در حد دیدن همدیگه ابرو. روز خواستگاری با مادرم رفتیم خونه دختر خانم  و با سلام و احوالپرسی رفتیم تو و نشستیم من که آدم خجالتی بودمخجالت دل تو دلم نبود مادر دختر خانم که الان مادر خانمم شده که خیلی زن مهربونیم هست شروع کردن با مادرم صحبت کردن و من همینطور ساکت رو مبل نشسته بودم و به حرفاشون گوش می کردم که دختر خانم با سینی چای تشریف آوردن و بعد از تعارف چای پیش ما نشستن . هر موقع تو خواستگاری ها وقتی چای میارن یاد لرزش دست و ریختن چایی و و اینجور چیزا میفتم استرس،بگذریم ، نگاهی یواشکی بهش انداختم اول به دلم ننشست ولی یه جورای احساس می کردم دختر مهربونی باید باشه،تو این فکرا بودم که مادرم یواشکی گفت می ری صحبت کنی ؟ منم که موافق نبودم جواب رد دادم که نه . قهر ولی نمی دونم چرا مادرم هی اصرار کرد که برو صحبت کن آخه جلسات قبلی خواستگاری اگه من موافق نبودم مادرم حرفی نمی زد. بالاخره مادرم موفق شد من با اجازه مادر دختر خانم که الآن همسر گلم شده رفتیم تو اتاقش که با هم صحبت کنیم وقتی رفتم تو دیدم خیلی با سلیقه و با یه نظم و ترتیبی اتاقش و چیده فهمیدم دختر با سلیقه و با انضباطیه . مژهنشستیم به صحبت من از خودم گفتم که کجا کار می کنم چی دارم و چی ندارم و چه اخلاقی هستم و چه معیار هایی مد نظرمه اونم از خودش گفت و از معیارهاش . صحبتامون که تموم شد خداحافظی کردیمو رفتیم  .پیش خودم فکر کردم که شاید قسمت نشه نگرانچون سر یه موضوعی با هم اختلاف نظر داشتیم که بماند و فکر نمی کردم دختر خانم هم موافق باشه منم بی خیال شدم . تا چند روز بعد مادر دختر خانم با خانم (.....) که واسطه این خواستگاری بود و از فامیلهای ما هم بود تماس می گیره و گفته بود اگه ما هم موافقیم جلسه دوم هم بیایند تا بیشتر صحبت کنیم . وقتی مادرم بهم گفت اولش تعجب کردمتعجب ولی تو دلم کلی خوشحال شدم نیشخندو توکل مو به خدا کردم و جلسه دوم دوباره با مادرم رفتیم .........هورا

ادامش باشه برای بعد.............  


 
comment نظرات ()

 
افتتاح
نویسنده : ما دو تا - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸۸
 

سلام به همه دوستان عزیز لبخند

من و همسرم تصمیم گرفتیم همزمان با اولین سالگرد ازدواجمونهورا این وبلاگ و راه بندازیم

تا از خاطراتمون و مطالب دیگه براتون بگیم چشمک

امیدواریم دوستای خوبی داشته باشیم قلب برامون نظر بذارید و اگر تمایل داشتید تبادل لینکم بکنیم بغل

منتظر حضور گرم و سبزتون هستیم مژه


 
comment نظرات ()

 
قلب
نویسنده : ما دو تا - ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۸
 

 

 

 روزی مردجوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارد.جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و وبا صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود می پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان وبقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام می تپید. اما پر از زخم بود. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود، اما آنها به درستی جاهای خالی را پرنکرده بودند وگوشه هایی دندانه دندانه درقلب او دیده می شد . دربعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود …

مردم با نگاهی خیره به اومی نگریستند وبا خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مردجوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی ! قلبت رابا قلب من مقایسه کن، قلب تو تنها مشتی زخم و خراش وبریدگی است . پیرمرد گفت درست است . قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هرزخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام ، اما این دو عین هم نبوده اند.
گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیزند ، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند . بعضی وقتی ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند این ها همین شیارهای عمیق هستند گرچه دردآورند، اما یادآورعشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارها ی عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبای واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد، سالم نبود ولی از همیشه زیبا تر بود


 
comment نظرات ()